قصه ای از جنس شب
قصه ای از جنس شب
هوا خیلی سرده...چرا تاکسی نمیاد؟ وقتی میانم واسه آدم نمیایستن........خدا میدونه کجا میرن... چرا یکیشون جایی که من میخوام برم نمیرن؟ اصلا من کجا میخوام برم؟ بیخیاله تاکسی شدم....شاید بشه تو این بارون پیاده رسید به مقصد.... کدوم مقصد؟....دورترین نزدیک...و...سرسبز ترین کویر شاید قدم زدن تو یه شب سرد و بارونی خیلی قشنگ باشه... الان اگه از خود تو بپرسن بارونو دوست داری؟....فوری با یه لحن سرد و شایدم خیلی جدی بگی...آره... امـــــا خوب تو که میگی دوسش داری چرا وقتی میاد که صورتتو ناز کنه....زودی یه سپر میگیری بالایه سرت بارون خیلی مهربونه که با این همه بدی که من...تو...همه ی ما بهش میکنیم هنوزم میادو...بهمون سر میزنه... امــــــــــــــــــــــــا کی قدرشو میدونه؟.....هیچکس.... یه پسر بچه کنار خیابون ایستاده بوده...زیر اون بارون..کار میکرد... تا منو دید...دوید طرفم... ادامس بدم... تورو خدا دستمو کردم تو جیبم که پول در بیارمو ازش چند تا آدامس بخرم جیبام پر از خالی....هیچی تو جیبم نبود... حالا یکی نبود که به من پول بده که بتونم دل این بچه رو شاد کنم.... بازم کیفمو گشتم..شاید یه چیزی پیدا بشه.... آره...آره پیدا کردم.... امــــــــــــــــا... اون پسر بچه کو؟ کجا رفت؟ آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان حالا یادم اومد..... بدون اینکه بخوام...سرش داد زده بودمو گفتم که آدامساشو نمیخوام.... همه ی ما اینجوری هستیم خیلی دیر یادمون میاد که چی کار کردیم....
چشم هایم را از شرم رسیدن به حقیقت می بندم، تا مبادا کسی از دیدن آنها احساس حقارت کند. قطره های اشکم به سوی حقیقت نشانه رفته اند. گویا که تاریکی لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شود. لحظه ای که به سوی محو شدن می اندیشم.